
جوان برخاست و از پیر خواست بنشیند. گفت تو هم خسته ای فرزند. جوان گفت ما خسته روزیم شما خسته روزگار... وقتی از کار افتاده شد زمینش را فروخت تا بانک مثلا در قبال سپرده اش به او سود بدهد؛ فرهنگ غلطی که جماعت کشاورز را زمین زده است! ارزش پول که سقوط کرد(!!)، «سرمایه» پیرمرد هم بی اعتبار شد. اکنون پیرمرد مانده است و دو مشکلی عمده ای که باید آنها را رفع و دفع کند. اگر متمکن بودم با افتخار آنها او را مرتفع میکردم....
ادامه مطلب